تبلیغات
سرمایه محبت زهراست دین من - مطالب ابر كربلا
یکشنبه 25 دی 1390

شعر قاسم ابن حسن از حاج مجتبی روشن روان

   نوشته شده توسط: علیرضا    نوع مطلب :شعر ،

شعر بحر طویل در مورد حضرت قاسم ابن حسن(ع) از حاج مجتبی روشن روان

 

سیزده ساله گلی بود ز گلزار حسن

چشم شهلاش چنان چشم گهربار حسن

هر که بر او نظر افکنده خدا می‌داند

شد دلش سوختة عشق شرر بار حسن

عاشق اویم و با دست غمش می‌خواهد

که روم پایِ سرِ دارِ حسن

آنچنان بوی پدر داشت که زینب

ز تماشای جمالش شده بیمار حسن

حالیا آمده تا اینکه شود خاتمة کار حسن

گرم شد در دل آن معرکه بازار حسن

او مگر کیست ، رخش ماه شب تار حسن

سیزده سال زمین دور قدش گردیده

سیزده سال زمان صورت ماهش دیده

سیزده سال به خورشید ، صفا بخشیده

سیزده سال حسین‌ابن‌علی روی مهش بوسیده

سیزده سال دل از دست عمو دزدیده

سیزده سال به دنبال علمدار مُریدانه دویده است

و از اویکسره طرز سر و دست زدن در وسط معرکه دیده

سیزده سال مدینه ز خودش پرسیده

چه کسی ماهتر از صورت زیبای دل آرای گل نجمه به عالم دیده

سیزده سال خودش را به بر اکبر لیلا دیده

سیزده سال سحر منتظر یک سحر چشمانش

سیزده سال قمر در به در چشمانش

سیزده سال فلک چرخ زده دور سر چشمانش

سیزده سال سمک تشنه‌لب پلک تر چشمانش

سیزده سال ملائک همه دلباختة دعواشان

بر سر یک نظر چشمانش

کاش می‌شد که شوم کشتة تدبیر قضا و قدر چشمانش

ما چه دانیم و چه گوئیم و چه خوانیم از او

این همان است که یُحیی و یُمیت است تب پر شرر چشمانش

حربة قتلِ جهانیست نهان زیر سر چشمانش

وای اگر تیغ کشد از کمر چشمانش

عالمی پر شود از کشتة بی بال و پر و دست و سر چشمانش

حالیا آمده تا جانب میدان برود

دیدن جانان برود

آمد و رخصت میدان ز عمو کرد طلب

با دل پر ز طرب

با وجودی پرِ تب ، غرق تعب

بی‌زره ! خود ندارد

بسته بر چهرة خود نیمة عمامه که با صورت پنهان برود

بسته شمشیر عمو را به کمر

با لب عطشان ، دل سوزان برود

تا کند صلح حسن را ز غم فاطمه جبران برود

اشک ریزان عقبش عمّه

عمو محو عبور پُرِ شورش

گوئیا جان ز تن خسرو خوبان برود

گفت ارباب هم‌اکنون همة کفر به یکسو

و به جنگش همه ایمان برود

با صدای ملکوتیِ رسائی قاسم

آمد و در وسط معرکه سر داد ندائی قاسم

که منم عشق حسن، سبط علی شیر خدائی قاسم

کرد هنگامه به پائی قاسم

زیر لب داشت نوائی قاسم

داشت چون اکبر لیلا به سرش شوق رهائی قاسم

ازرق شامی بی‌ریشه فرستاد به جنگ پسر فاطمه یک‌یک پسرانش

که همه با لب شمشیرِ یل نجمه فتادند

خودش آمد و با ضربة قاسم به درک رفت

صدای همة خیمه به تکبیر رها گشت از این رزم تماشائی قاسم

ناگهان از همه سو سنگ به سوی گل سرخ حسن آمد

و یک ضربت شمشیر به فرقش ، و یک نیزه

لب تشنه درآورد سر از سینة غوغائی قاسم

فتاد از فرس و زد نفس افتاد میان قفس مرکب و فریاد برآورد پیاپی که عمو

جان به ره عشق تو کرده است فدائی قاسم

چاره‌ساز همة عالم امکان به خدا لرزه فتاده است به جانش

رفته از دست توانش

گوئیا تازه شده داغ جوانش

هر چه می‌گشت نمی‌بست نشانش

با دل خستة بشکسته صدا زد که کجائی قاسم

 


برچسب ها: شعر ، قاسم ابن حسن ، كربلا ، بحرطویل ، حاج مجتبی روشن روان ،

یکشنبه 18 دی 1390

شعر حضرت زینب از حاج مجتبی روشن روان

   نوشته شده توسط: علیرضا    نوع مطلب :شعر ،

شعر حضرت زینب(س) از حاج مجتبی روشن روان

بریز در دل من هر چه داری از غربت

کجاست مأمن غمهای کاریت ؟... اینجا !

تمام عمر غمت را کشیده‌ام بر دوش

چرا کنون نکنم غمگساریت اینجا

خدا کند که بمیرم ، امامِ بی‌یارم

اگر دمی نگرم بیقراریت اینجا

ز پیش نعش علی سر بلند برگشتی

چقدر دیدنی است پایداریت اینجا

چه زود پیر شدی بعد اکبر لیلا

فدای هیمنة بردباریت اینجا

مگیر ای پسر فاطمه امید را از من

دلم خوش است برادر به یاریت اینجا

دو نوجوان مرا هم قبول کن جانا

شوند کشتة چشم بهاریت اینجا

بزرگ کردمشان پای سفرة عشقت

فقط به خاطر خدمتگزاریت اینجا

اجازه ده که شوم همره نهالانم

شریک معرکة لاله‌کاریت اینجا

نمی‌شود مگر از آن لب پر از مهرت

مرا منه به غم شرمساریت اینجا


برچسب ها: شعر ، حضرت زینب ، كربلا ، حاج مجتبی روشن روان ،

شنبه 17 دی 1390

شعری پرشور در مورد اربعین از حاج مجتبی روشن روان

   نوشته شده توسط: علیرضا    نوع مطلب :شعر ،

شعر اربعین از حاج مجتبی روشن روان

 

زینب رسیده از سفری پر ز اضطراب

سرگرم زمزمه است و دلش غرق التهاب

از من به غیر این تن تیره نمانده است

شمع دلم شده ز غمت قطره قطره آب

پوشیه نیست اینکه بود بر جمال من

این جای سیلی است و قدمهای آفتاب

تنهائی و غریبی و در به دری و داغ

این مانده بود پا بزنم مجلس شراب !!!

هر کس به قدر آه خودش داغ دیده است

امّا قسم به جان تو وای از دل رباب

طفل سه ساله‌ات به هوای زیارتت

کنج خرابه کرد عدوی ترا خراب

خنده به درد بیکسی ما چه تلخ بود

امّا فقط غم تو مرا کرده دل‌کباب

یک دم نشد که لرزه بیفتد به پای من

کردم به دشمنان تو از محملم عتاب

من جز خدا ندیده‌ام از این اسارتم

جمله خجل شوند به والله ازین خطاب

کارم تمام شد همه جا شد حسینیه

با دست بسته خواهر تو کرده انقلاب

حالا بده اجازه بمانم به کربلا

تا جان دهم به خاک غمت یَابن‌بوتراب

دارم شبیه فاطمه مرگ از خدا طلب

کاش این دعا شود به مزار تو مستجاب

یادم نرفته لحظة افتادنت حسین

لشگر برای کشتن تو جمله در شتاب


برچسب ها: شعر ، اربعین ، امام حسین ، حضرت زینب ، كربلا ، حاج مجتبی روشن روان ،

جمعه 16 دی 1390

شعر حضرت علی اصغر از حاج مجتبی روشن روان

   نوشته شده توسط: علیرضا    نوع مطلب :شعر ،

شعر حضرت علی اصغر(ع) از حاج مجتبی روشن روان

 

بخواب ای کودک بی‌شیر اصغر

مرا با گریه کردی پیر اصغر

گلویت پاره شد از گوش تا گوش

مگر خورده ز آن شمشیر اصغر

شدی کشته وگرنه دشمن پَست

تو را می‌بست با زنجیر اصغر

لب خشک و گلوی تو نکرده

به قلب حرمله تأثیر اصغر

نمی‌فهمم سه‌شعبه معنی‌اش چیست

چه کرده با گلویت تیر اصغر

دگر بعد از تو ای پاره گلویم

کند لقمه گلویم گیر اصغر

نمی‌دانم چرا آنروز ارباب

تو را آورد با تأخیر اصغر

تنت را چون میان خاک دیدم

شدم از زندگانی سیر اصغر

به همراه پدر بر نیزه رفتی

تو را اینگونه شد تقدیر اصغر

برای تو ز قرآن روضه گویم

بخوانم سورة تکویر اصغر

کجائی طفلک معصوم مادر

درون سینه داریم شیر اصغر

 


برچسب ها: شعر ، حضرت علی اصغر(ع) ، كربلا ، عاشورا ، حاج مجتبی روشن روان ،

پنجشنبه 15 دی 1390

شعر حضرت علی اكبر (ع)از حاج مجتبی روشن روان

   نوشته شده توسط: علیرضا    نوع مطلب :شعر ،

شعر حضرت علی اكبر (ع)از حاج مجتبی روشن روان

 

ای خفته در مقابل بابا مؤذنم

واکن نگاه بسته ز خونت ببین منم

در پیش دشمنان که من خنده می‌کنند

بالای نعش تو بنگر سینه می‌زنم

شرم از رخ محمدی تو عدو نکرد

ای در نگاه فاطمه‌ رنگ تو مسکنم

با پیکرت چه کرده لب تیغ و نیزه‌ها

پاره زره ز پهلوی پاک تو می‌کنم

در خیمه‌ها سکینه هراسان ز مرگ تو

اینجا کُشد مرا دف و آواز دشمنم

هر شاخه‌ات کناری و صد قطعه شد  تنت

ای سرو قد کشیدة زیبای گلشنم

برداشتم چو صورت خود را ز صورتت

خون می‌چکید از رخ و از سینه و تنم

برخیز و باز بهر دل من اذان بگو

وقت نماز می‌گذرد ای مؤذنم

 


برچسب ها: شعر ، حضرت علی اكبر ، كربلا ، حاج مجتبی روشن روان ،

چهارشنبه 14 دی 1390

شعر از حاج مجتبی روشن روان

   نوشته شده توسط: علیرضا    نوع مطلب :شعر ،

شعر از حاج مجتبی روشن روان (خداحافظی بی بی زینب (س) از ارباب بی كفن)

 

دلخوشی دل زینب به کجا ؟!؟

همة حاصل زینب به کجا ؟!؟

به کجا می‌روی ای ماه د لم ؟

که شود ؟ بعد تو همراه دلم ؟

صبر کن ای پسر شیر خدا

تا زنم بوسه به حلقت ز وفا

مادرم بافته این پیراهن

تا بپوشی تو در این لحظه به تن

چه کند زینب تو با غمها ؟

نیمة شب چه کند در صحرا ؟

ای برادر به خدا بیتابم

گوئیا راست درآمد خوابم

ای برادر جگرم می‌سوزد

می‌روی چشم ترم می‌سوزد

ای دل از هر چه به جز حق رسته

برو امّا مهِ من آهسته

با غمت چشم مرا تار مکن

بی‌نصیبم تو ز دیدار مکن

حرمله باز کمین کرده مرو

قصد تو ماه جبین کرده مرو

نیزه‌داران همگی منتظرت

تا ببُرّند ز کین بال و پرت

سوی این قوم پر آزار مشو

گره معجر من باز مشو

تو بگو من چه کنم با این غم

یک زن و لشگری از نامحرم

سینة سوخته را تاب بده

تشنه‌ات را ز گلو آب بده

روی گرداند غریبانه و گفت

دست زد بر سر آن شانه و گفت

زیبا وقت جدائی آمد

لحظة عهد خدائی آمد

شکوه از غربت و بیداد مکن

صبر کن بر غم و فریاد مکن

ای که احیاگر نامم هستی

تو علمدار قیامم هستی

بعد عباس ، علم در کف توست

همة لوح و قلم در کف توست

من به میقات خدا خواهم رفت

به ملاقات خدا خواهم رفت

دختر شیر خدا شیر زنی

دختر فاطمه تو بت‌شکنی

خواهر ای همنفس دیرینم

بر سر نیزه تو را می‌بینم

 


برچسب ها: شعر ، حضرت زینب ، امام حسین ، كربلا ، حاج مجتبی روشن روان ،