شعر حضرت زینب از حاج مجتبی روشن روان
شعر حضرت زینب(س) از حاج مجتبی روشن روان
بریز در دل من هر چه داری از غربت
کجاست مأمن غمهای کاریت ؟... اینجا !
تمام عمر غمت را کشیدهام بر دوش
چرا کنون نکنم غمگساریت اینجا
خدا کند که بمیرم ، امامِ بییارم
اگر دمی نگرم بیقراریت اینجا
ز پیش نعش علی سر بلند برگشتی
چقدر دیدنی است پایداریت اینجا
چه زود پیر شدی بعد اکبر لیلا
فدای هیمنة بردباریت اینجا
مگیر ای پسر فاطمه امید را از من
دلم خوش است برادر به یاریت اینجا
دو نوجوان مرا هم قبول کن جانا
شوند کشتة چشم بهاریت اینجا
بزرگ کردمشان پای سفرة عشقت
فقط به خاطر خدمتگزاریت اینجا
اجازه ده که شوم همره نهالانم
شریک معرکة لالهکاریت اینجا
نمیشود مگر از آن لب پر از مهرت
مرا منه به غم شرمساریت اینجا
برچسب ها:
شعر ،
حضرت زینب ،
كربلا ،
حاج مجتبی روشن روان ،
شعری پرشور در مورد اربعین از حاج مجتبی روشن روان
شعر اربعین از حاج مجتبی روشن روان
زینب رسیده از سفری پر ز اضطراب
سرگرم زمزمه است و دلش غرق التهاب
از من به غیر این تن تیره نمانده است
شمع دلم شده ز غمت قطره قطره آب
پوشیه نیست اینکه بود بر جمال من
این جای سیلی است و قدمهای آفتاب
تنهائی و غریبی و در به دری و داغ
این مانده بود پا بزنم مجلس شراب !!!
هر کس به قدر آه خودش داغ دیده است
امّا قسم به جان تو وای از دل رباب
طفل سه سالهات به هوای زیارتت
کنج خرابه کرد عدوی ترا خراب
خنده به درد بیکسی ما چه تلخ بود
امّا فقط غم تو مرا کرده دلکباب
یک دم نشد که لرزه بیفتد به پای من
کردم به دشمنان تو از محملم عتاب
من جز خدا ندیدهام از این اسارتم
جمله خجل شوند به والله ازین خطاب
کارم تمام شد همه جا شد حسینیه
با دست بسته خواهر تو کرده انقلاب
حالا بده اجازه بمانم به کربلا
تا جان دهم به خاک غمت یَابنبوتراب
دارم شبیه فاطمه مرگ از خدا طلب
کاش این دعا شود به مزار تو مستجاب
یادم نرفته لحظة افتادنت حسین
لشگر برای کشتن تو جمله در شتاب
برچسب ها:
شعر ،
اربعین ،
امام حسین ،
حضرت زینب ،
كربلا ،
حاج مجتبی روشن روان ،
شعر از حاج مجتبی روشن روان
شعر از حاج مجتبی روشن روان (خداحافظی بی بی زینب (س) از ارباب بی كفن)
دلخوشی دل زینب به کجا ؟!؟
همة حاصل زینب به کجا ؟!؟
به کجا میروی ای ماه د لم ؟
که شود ؟ بعد تو همراه دلم ؟
صبر کن ای پسر شیر خدا
تا زنم بوسه به حلقت ز وفا
مادرم بافته این پیراهن
تا بپوشی تو در این لحظه به تن
چه کند زینب تو با غمها ؟
نیمة شب چه کند در صحرا ؟
ای برادر به خدا بیتابم
گوئیا راست درآمد خوابم
ای برادر جگرم میسوزد
میروی چشم ترم میسوزد
ای دل از هر چه به جز حق رسته
برو امّا مهِ من آهسته
با غمت چشم مرا تار مکن
بینصیبم تو ز دیدار مکن
حرمله باز کمین کرده مرو
قصد تو ماه جبین کرده مرو
نیزهداران همگی منتظرت
تا ببُرّند ز کین بال و پرت
سوی این قوم پر آزار مشو
گره معجر من باز مشو
تو بگو من چه کنم با این غم
یک زن و لشگری از نامحرم
سینة سوخته را تاب بده
تشنهات را ز گلو آب بده
روی گرداند غریبانه و گفت
دست زد بر سر آن شانه و گفت
زیبا وقت جدائی آمد
لحظة عهد خدائی آمد
شکوه از غربت و بیداد مکن
صبر کن بر غم و فریاد مکن
ای که احیاگر نامم هستی
تو علمدار قیامم هستی
بعد عباس ، علم در کف توست
همة لوح و قلم در کف توست
من به میقات خدا خواهم رفت
به ملاقات خدا خواهم رفت
دختر شیر خدا شیر زنی
دختر فاطمه تو بتشکنی
خواهر ای همنفس دیرینم
بر سر نیزه تو را میبینم
برچسب ها:
شعر ،
حضرت زینب ،
امام حسین ،
كربلا ،
حاج مجتبی روشن روان ،
تبلیغات