شعر رسول خدا(ص) از حاج مجتبی روشن روان و آقای اهور
شعر رسول خدا(ص) از حاج مجتبی روشن روان و آقای اهور
لحظه لحظه همة امشب من وقف رسولالله است
دلم از عشق رخ بیمثلش آگاه است
آه برکش ز دل و روی به سویش بنما
امشب از دل به حریمش به خدا فاصله تنها آه است
هر که دیوانه نگردید ز شوق نظرش گمراه است
او همان است که همواره به دنبال نجات بشریت ز درون چاه است
آنقدر در د کشیده ، ز پی خلق دویده
که خدائی خداوند شود در دلشان اصل و عقیده
چقدر حرف بد و تهمت و دشنام شنیده
کمرش زیر غم شیعة بیچاره خمیده
ولی صد حیف کسی نیست بگوید چه بلائی به سرش آمده
و در ره ارشاد خلائق ، چه جفاها که ندیده
وسط حلقة کفّار سنگ میخورد
غریبانه و بییار ولی باز تحمل میکرد
زیر شلاق نگاهِ مشتی ، عرب بیسر و پا
دشمنان توحید ، کفر ورزان پلید
اهل تحقیر محبّان خدا
اهل شرک و تردید
قوم پستی که برای زره راست برون کردن او
بر جفا و ستم و مسخره و تهمت و توهین
و جگر سوختن و ظلم توسل میکرد
او ولی باز پر از مهر و عطوفت هر روز
در جواب ستم و روی تُرُش کردن و تحقیر و جفا
خنده بر روی لبش گل میکرد
تو چه دانی که چه اخلاقی داشت
سنگ میخورد ولی باز تحمّل میکرد
هر سحر چون گل خورشید شکوفا میشد
یک بغل خنده در آغوش لبش جا میشد
باز با اینکه لبش پاره و دلخسته و پایش زخمی
کاشف غصه و غمها میشد
گریه میکرد کنار حرم امن خدا
و نفس وحی به او میخورد و چشم او باز در اندیشة فردا میشد
سحر از عشق خدا و طمع و حرض نجات قومش
با دل خستة بشکستة پربسته به محراب دعا پا میشد
آسمان همنفس زخم دلش میگردید
و صدای تپش قلب خداگوی ولی خستة او
در دل کوه صفا میپیچید
و همانروز در آینة چشمان تر منتظرش تا امروز
خیل مردان خدا را میدید
به صبوری و شکوری وغیوری تمام
رزم با قافلة جهل و تجاهل میکرد
یکسره در عوض سفرة رنگین و طعامِ دلچسب سنگ میخورد
ولی باز تحمل میکرد
همدم خستگیاش دست نیازی و مناجاتی و امیدی بود
و در اندیشة صبحی نزدیک در دلخسته و بیتاب ولی محکم او
آخرِ ظلمت یک کوچه به پهنای جهالت تاریک
کورسوئی ز دلانگیزی خورشیدی بود
از جمود بشریت دل او بیتاب و دیدهاش پر آب و
در هماندم که تو گوئی ز ستم دستِ امیدش میرفت
که بیفتد از پا گوشة لبخندی از آئینة روی گل یاسش به خدا عیدی بود
و همانروز که دلسردترین مرد خدا بود در عالم
مایة بهجت و دلگرمی او سورة توحیدی بود
او مگر کیست همان مرد نجیبیست که در قلّة عزّت خود را
بین حق با دل این مردم دور از شفقت پل میکرد
آری آن آینة رحمت حیّ رحمان سنگ میخورد
ولی باز تحمّل میکرد
کیست این ماه زمین نغمة اهل ملکوت
عرش افتادهترین بنده به خاک قومش
کعبه هم بست شبت پاست به دور حرمش
نرسیده است به قدر نفسی بر دل و بر جان کسی نیشتری
از ستمش بوالحسن حیدرِ خیبرشکنِ پیلتنْ آن خسرو ملک سخن
آمادة جان باختن در ره او
صاحب مسجد و علمش و صاحب تیغ دو دمش
علیْ عالیِ أعلیٰ ، علیْ مالک دنیا
علی شافع عقبیٰ ، علی دلبر زهرا
علی مرشد موسیٰ ، علی منجی عیسیٰ
علی نغمة داوود ، علی وِرد سلیمان ، علی غصة یحییٰ
چنان داشت اطاعت رسول مدنی حضرت طهٰ
که در آن لحظة جان دادن آن جان جهان
شمس زمین ، قطب زمان
هر چه میگفت به او از غم تنهائی
و آن یورش غوغائی و آن نالة زهرائی و یک عمر شکیبائی
در پاسخ بیداد تقبل میکرد
خود او نیز از این قاعده مستثنیٰ نیست
سنگ میخورد ولی باز تحمّل میکرد
فاطمه نازترین علّت دلبستگی میر تجرّد به جهان گذرانش
فاطمه مایة آسایة دلخستگی و مرهم بشکستگی و تاب و توانش
که چو یک فاطمه میگفت دو صد فاطمه میریخت ز آغوش دهانش
در او ج غم و محنت نفس فاطمهاش بود زدایندة غمهای نهانش
طالب بوسه به گلبرگ پر از عطر خدای گل یاسش به خدا بود لبانش
گوئیا دور ز زهرای بتولش شده دلخسته به لب آمده جانش
آه و فریاد که در لحظة پرواز لبش باز به گلنغمة توحید
ولی در وسط اشهدُ ان لا ، دل سید بطحا
شکست از غم آیندة زهرا
و زمین خوردن آن حوریه سیما
به پیش نگه شعلهور خیره به پشت در غوغائی مولا
برآشفت دل عالم بالا به نگاه نگرانش
فاطمه راحتی سینة سرشار غمش
ولی آن مولا فاش میدید که در آتش بیداد گلش میسوزد
اشک در دیده به دادار توکل میکرد
این همان عشق خدیجه است که در کوچة کفر
سنگ میخورد ولی باز تحمّل میکرد
مجتبیٰ جلوة رفتار کریمانة او ، رونق کاشانة او
زینت هر سحر و صبح و شب شانة او
نابترین بادة پیمانة او ساقی دوّم میخانة او
اوست پرسوزترین شعر غریبانة او
و دلم از یمن اشارات حکیمانة او
که گل روی حسن کعبة افلاک و بهشت است
چو پروانه او شده پیوسته خراب دم مستانة او
این منم نوکر دیوانة او
گذشتم همه شب پشت در خانة او
این حسن کیست مگر لطف و کرمش
بیجهت نیست کریم است حسن
چونکه از نسل کریم است
که او هر چه در چنتة خود داشت کریمانه تفضل میکرد
آه این کیست که با این همه آقائی و جود سنگ میخورد
ولی باز تحمّل میکرد
حال یاران ، دل بشکستهترش کیست اباعبدالله
کشتة تشنهترین چشم ترش کیست اباعبدالله
نغمة هر سحرش کیست اباعبدالله
آه سوزان دل شعلهورش کیست اباعبدالله
در ازای همة غصه و رنج و محن و درد کشیدن ثمرش کیست اباعبدالله
قاری بیگُنهِ بیکفنِ بیبدن ، تشنهلب سوخته گیسوی سرش کیست اباعبدالله
روی نیزه قمرش کیست اباعبدالله
روشنی نگه منتظرش کیست اباعبدالله
سر ببریدة او نون و سنان والقلمش
با خداوند سرِ دادن فرزند و شفاعت ز گنهکارانش
در صف حشر تعامل میکرد
تا بماند سر پیمان خداوند صبور سنگ میخورد
و صبورانه تحمّل میکرد
ولی باز ...
برچسب ها:
شعر ،
رسول خدا ،
پیامبر ،
حاج مجتبی روشن روان ،
شعر امام سجاد(ع) از حاج مجتبی روشن روان
شعر امام سجاد(ع) از حاج مجتبی روشن روان
دلم هوای نگاری بلند مرتبه کرده
هوای دیدن یاری بلند مرتبه کرده
به سجده میروم و غرق عشق سجادم
به شکر آنکه دعا را فکنده در یادم
نفس که میکشم او را سلام می گویم
میان گریه سلامش مدام میگویم
کسی که عاشق اویم خدای گریه بود
همیشه در نظرش کربلای گریه بود
کسی که عاشق اویم سحر مرید اوست
دعا و ناله و چشمان تر شهید اوست
کسی که عاشق اویم به عرش جا دارد
اگرچه قبر خرابی چو حال ما دارد
حریم بیحرم او قبلة خداجویان
رود به دیدن او فاطمه علیگویان
تمام خاطرههایش کتاب تنهائی است
نیایش سحرش پر ز سوز زهرائی است
به پاسداری از دین و عشق پیغمبر
نرفته کس چو علیابنفاطمه منبر
نهاده پا سر منبر به ذکر یا الله
نمود مستمعان را ز قدر خود آگاه
منم عزیز پیمبر ، منم ولیّ خدا
منم بقیة اشک شبانة زهرا
انا ابن مکّه ، انا ابن المنیٰ ، انا ابن العشق
انا ابن زمزم ، انا ابن الصفا ، انا ابن العشق
انا بن مروه ، انا ابن المقام ، انا ابن النور
انا بن کوثر ، انا ابن القیام ، انا ابن الطور
منم که حق به عباداتم آفرین گفته
مرا ز روز ازل زینالعابدین گفته
صدای خطبة او لرزه بر یزید افکند
و بست دست عدو را به نطق خود با بند
ستارة سحرم را به نیزهها بردند
برادر و پدرم را به نیزهها بردند
نگاه چشم ترم را به نیزهها بردند
ستارة سحرم را به نیزهها بردند
سر عموی عزیز مرا به نی بستند
برادر و پدرم را به نیزهها بردند
به اوج روضة بابا رسید تا حرمش
طنین ناله به بالا رسید با حرفش
غریق اشک بود دیدههای پر ابرم
امیر صبرم و فرزند کشتة صبرم
برچسب ها:
شعر ،
امام سجاد ،
روضه ،
حاج مجتبی روشن روان ،
شعر مناجات با امام زمان(عج) از حاج مجتبی روشن روان
شعر مناجات با امام زمان(عج) از حاج مجتبی روشن روان
بگذار به عشق تو گرفتار بمیرم
مگذار که از دوری تو خوار بمیرم
بگذار دمی پای نگاهت بنشینم
مگذار که در حسرت دیدار بمیرم
مگذار ز عشقت سر سالم ببرم گور
بگذار که من هم به سرِ دار بمیرم
بیمایهترینم به خریداری یوسف
بگذار در این گوشة بازار بمیرم
مگذار اجل جای دگر دیدنم آید
بگذار که در کوی تو دلدار بمیرم
یک لحظه بیا دیدن این محتضر خویش
آنوقت برو تا عقبت زار بمیرم
ای کاش نگارا وسط روضة ارباب
یا در دل سینهزنی ای یار بمیرم
من هم به ابالفضل قسم هست امیدم
در راه وصالت چو علمدار بمیرم
برچسب ها:
شعر ،
مناجات ،
امام زمان ،
انتظار ،
حاج مجتبی روشن روان ،
شعر قاسم ابن حسن از حاج مجتبی روشن روان
شعر بحر طویل در مورد حضرت قاسم ابن حسن(ع) از حاج مجتبی روشن روان
سیزده ساله گلی بود ز گلزار حسن
چشم شهلاش چنان چشم گهربار حسن
هر که بر او نظر افکنده خدا میداند
شد دلش سوختة عشق شرر بار حسن
عاشق اویم و با دست غمش میخواهد
که روم پایِ سرِ دارِ حسن
آنچنان بوی پدر داشت که زینب
ز تماشای جمالش شده بیمار حسن
حالیا آمده تا اینکه شود خاتمة کار حسن
گرم شد در دل آن معرکه بازار حسن
او مگر کیست ، رخش ماه شب تار حسن
سیزده سال زمین دور قدش گردیده
سیزده سال زمان صورت ماهش دیده
سیزده سال به خورشید ، صفا بخشیده
سیزده سال حسینابنعلی روی مهش بوسیده
سیزده سال دل از دست عمو دزدیده
سیزده سال به دنبال علمدار مُریدانه دویده است
و از اویکسره طرز سر و دست زدن در وسط معرکه دیده
سیزده سال مدینه ز خودش پرسیده
چه کسی ماهتر از صورت زیبای دل آرای گل نجمه به عالم دیده
سیزده سال خودش را به بر اکبر لیلا دیده
سیزده سال سحر منتظر یک سحر چشمانش
سیزده سال قمر در به در چشمانش
سیزده سال فلک چرخ زده دور سر چشمانش
سیزده سال سمک تشنهلب پلک تر چشمانش
سیزده سال ملائک همه دلباختة دعواشان
بر سر یک نظر چشمانش
کاش میشد که شوم کشتة تدبیر قضا و قدر چشمانش
ما چه دانیم و چه گوئیم و چه خوانیم از او
این همان است که یُحیی و یُمیت است تب پر شرر چشمانش
حربة قتلِ جهانیست نهان زیر سر چشمانش
وای اگر تیغ کشد از کمر چشمانش
عالمی پر شود از کشتة بی بال و پر و دست و سر چشمانش
حالیا آمده تا جانب میدان برود
دیدن جانان برود
آمد و رخصت میدان ز عمو کرد طلب
با دل پر ز طرب
با وجودی پرِ تب ، غرق تعب
بیزره ! خود ندارد
بسته بر چهرة خود نیمة عمامه که با صورت پنهان برود
بسته شمشیر عمو را به کمر
با لب عطشان ، دل سوزان برود
تا کند صلح حسن را ز غم فاطمه جبران برود
اشک ریزان عقبش عمّه
عمو محو عبور پُرِ شورش
گوئیا جان ز تن خسرو خوبان برود
گفت ارباب هماکنون همة کفر به یکسو
و به جنگش همه ایمان برود
با صدای ملکوتیِ رسائی قاسم
آمد و در وسط معرکه سر داد ندائی قاسم
که منم عشق حسن، سبط علی شیر خدائی قاسم
کرد هنگامه به پائی قاسم
زیر لب داشت نوائی قاسم
داشت چون اکبر لیلا به سرش شوق رهائی قاسم
ازرق شامی بیریشه فرستاد به جنگ پسر فاطمه یکیک پسرانش
که همه با لب شمشیرِ یل نجمه فتادند
خودش آمد و با ضربة قاسم به درک رفت
صدای همة خیمه به تکبیر رها گشت از این رزم تماشائی قاسم
ناگهان از همه سو سنگ به سوی گل سرخ حسن آمد
و یک ضربت شمشیر به فرقش ، و یک نیزه
لب تشنه درآورد سر از سینة غوغائی قاسم
فتاد از فرس و زد نفس افتاد میان قفس مرکب و فریاد برآورد پیاپی که عمو
جان به ره عشق تو کرده است فدائی قاسم
چارهساز همة عالم امکان به خدا لرزه فتاده است به جانش
رفته از دست توانش
گوئیا تازه شده داغ جوانش
هر چه میگشت نمیبست نشانش
با دل خستة بشکسته صدا زد که کجائی قاسم
برچسب ها:
شعر ،
قاسم ابن حسن ،
كربلا ،
بحرطویل ،
حاج مجتبی روشن روان ،
شعر حضرت زینب از حاج مجتبی روشن روان
شعر حضرت زینب(س) از حاج مجتبی روشن روان
بریز در دل من هر چه داری از غربت
کجاست مأمن غمهای کاریت ؟... اینجا !
تمام عمر غمت را کشیدهام بر دوش
چرا کنون نکنم غمگساریت اینجا
خدا کند که بمیرم ، امامِ بییارم
اگر دمی نگرم بیقراریت اینجا
ز پیش نعش علی سر بلند برگشتی
چقدر دیدنی است پایداریت اینجا
چه زود پیر شدی بعد اکبر لیلا
فدای هیمنة بردباریت اینجا
مگیر ای پسر فاطمه امید را از من
دلم خوش است برادر به یاریت اینجا
دو نوجوان مرا هم قبول کن جانا
شوند کشتة چشم بهاریت اینجا
بزرگ کردمشان پای سفرة عشقت
فقط به خاطر خدمتگزاریت اینجا
اجازه ده که شوم همره نهالانم
شریک معرکة لالهکاریت اینجا
نمیشود مگر از آن لب پر از مهرت
مرا منه به غم شرمساریت اینجا
برچسب ها:
شعر ،
حضرت زینب ،
كربلا ،
حاج مجتبی روشن روان ،
شعری پرشور در مورد اربعین از حاج مجتبی روشن روان
شعر اربعین از حاج مجتبی روشن روان
زینب رسیده از سفری پر ز اضطراب
سرگرم زمزمه است و دلش غرق التهاب
از من به غیر این تن تیره نمانده است
شمع دلم شده ز غمت قطره قطره آب
پوشیه نیست اینکه بود بر جمال من
این جای سیلی است و قدمهای آفتاب
تنهائی و غریبی و در به دری و داغ
این مانده بود پا بزنم مجلس شراب !!!
هر کس به قدر آه خودش داغ دیده است
امّا قسم به جان تو وای از دل رباب
طفل سه سالهات به هوای زیارتت
کنج خرابه کرد عدوی ترا خراب
خنده به درد بیکسی ما چه تلخ بود
امّا فقط غم تو مرا کرده دلکباب
یک دم نشد که لرزه بیفتد به پای من
کردم به دشمنان تو از محملم عتاب
من جز خدا ندیدهام از این اسارتم
جمله خجل شوند به والله ازین خطاب
کارم تمام شد همه جا شد حسینیه
با دست بسته خواهر تو کرده انقلاب
حالا بده اجازه بمانم به کربلا
تا جان دهم به خاک غمت یَابنبوتراب
دارم شبیه فاطمه مرگ از خدا طلب
کاش این دعا شود به مزار تو مستجاب
یادم نرفته لحظة افتادنت حسین
لشگر برای کشتن تو جمله در شتاب
برچسب ها:
شعر ،
اربعین ،
امام حسین ،
حضرت زینب ،
كربلا ،
حاج مجتبی روشن روان ،
شعر حضرت علی اصغر از حاج مجتبی روشن روان
شعر حضرت علی اصغر(ع) از حاج مجتبی روشن روان
بخواب ای کودک بیشیر اصغر
مرا با گریه کردی پیر اصغر
گلویت پاره شد از گوش تا گوش
مگر خورده ز آن شمشیر اصغر
شدی کشته وگرنه دشمن پَست
تو را میبست با زنجیر اصغر
لب خشک و گلوی تو نکرده
به قلب حرمله تأثیر اصغر
نمیفهمم سهشعبه معنیاش چیست
چه کرده با گلویت تیر اصغر
دگر بعد از تو ای پاره گلویم
کند لقمه گلویم گیر اصغر
نمیدانم چرا آنروز ارباب
تو را آورد با تأخیر اصغر
تنت را چون میان خاک دیدم
شدم از زندگانی سیر اصغر
به همراه پدر بر نیزه رفتی
تو را اینگونه شد تقدیر اصغر
برای تو ز قرآن روضه گویم
بخوانم سورة تکویر اصغر
کجائی طفلک معصوم مادر
درون سینه داریم شیر اصغر
برچسب ها:
شعر ،
حضرت علی اصغر(ع) ،
كربلا ،
عاشورا ،
حاج مجتبی روشن روان ،
شعر حضرت علی اكبر (ع)از حاج مجتبی روشن روان
شعر حضرت علی اكبر (ع)از حاج مجتبی روشن روان
ای خفته در مقابل بابا مؤذنم
واکن نگاه بسته ز خونت ببین منم
در پیش دشمنان که من خنده میکنند
بالای نعش تو بنگر سینه میزنم
شرم از رخ محمدی تو عدو نکرد
ای در نگاه فاطمه رنگ تو مسکنم
با پیکرت چه کرده لب تیغ و نیزهها
پاره زره ز پهلوی پاک تو میکنم
در خیمهها سکینه هراسان ز مرگ تو
اینجا کُشد مرا دف و آواز دشمنم
هر شاخهات کناری و صد قطعه شد تنت
ای سرو قد کشیدة زیبای گلشنم
برداشتم چو صورت خود را ز صورتت
خون میچکید از رخ و از سینه و تنم
برخیز و باز بهر دل من اذان بگو
وقت نماز میگذرد ای مؤذنم
برچسب ها:
شعر ،
حضرت علی اكبر ،
كربلا ،
حاج مجتبی روشن روان ،
شعر از حاج مجتبی روشن روان
شعر از حاج مجتبی روشن روان (خداحافظی بی بی زینب (س) از ارباب بی كفن)
دلخوشی دل زینب به کجا ؟!؟
همة حاصل زینب به کجا ؟!؟
به کجا میروی ای ماه د لم ؟
که شود ؟ بعد تو همراه دلم ؟
صبر کن ای پسر شیر خدا
تا زنم بوسه به حلقت ز وفا
مادرم بافته این پیراهن
تا بپوشی تو در این لحظه به تن
چه کند زینب تو با غمها ؟
نیمة شب چه کند در صحرا ؟
ای برادر به خدا بیتابم
گوئیا راست درآمد خوابم
ای برادر جگرم میسوزد
میروی چشم ترم میسوزد
ای دل از هر چه به جز حق رسته
برو امّا مهِ من آهسته
با غمت چشم مرا تار مکن
بینصیبم تو ز دیدار مکن
حرمله باز کمین کرده مرو
قصد تو ماه جبین کرده مرو
نیزهداران همگی منتظرت
تا ببُرّند ز کین بال و پرت
سوی این قوم پر آزار مشو
گره معجر من باز مشو
تو بگو من چه کنم با این غم
یک زن و لشگری از نامحرم
سینة سوخته را تاب بده
تشنهات را ز گلو آب بده
روی گرداند غریبانه و گفت
دست زد بر سر آن شانه و گفت
زیبا وقت جدائی آمد
لحظة عهد خدائی آمد
شکوه از غربت و بیداد مکن
صبر کن بر غم و فریاد مکن
ای که احیاگر نامم هستی
تو علمدار قیامم هستی
بعد عباس ، علم در کف توست
همة لوح و قلم در کف توست
من به میقات خدا خواهم رفت
به ملاقات خدا خواهم رفت
دختر شیر خدا شیر زنی
دختر فاطمه تو بتشکنی
خواهر ای همنفس دیرینم
بر سر نیزه تو را میبینم
برچسب ها:
شعر ،
حضرت زینب ،
امام حسین ،
كربلا ،
حاج مجتبی روشن روان ،
شعر امام زمان (عج) از حاج مجتبی روشن روان
شعر امام زمان (عج) از حاج مجتبی روشن روان
مرا ببخش اگر که سلام یادم رفت
خراب روی تو بودم کلام یادم رفت
مرا ببخش اگر که ز راه آمدی و
به پیش پای تو آقا قیام یادم رفت
مرا ببخش اگر بیمقدّمه خواندم
جسورِ عشق شدم احترام یادم رفت
مرا ببخش اگر که زدم به بیراهه
هر آنچه بود به ذهنم تمام یادم رفت
مرا ببخش اگر با وجود پاکی تو
گَهی تباه شدم تا حرام یادم رفت
مرا ببخش نماندم به پای عهد سحر
دل جنونزدة صبح و شام یادم رفت
مرا ببخش اگر دل به دیگری دادم
غم حسین علیهالسَّلام یادم رفت
برچسب ها:
شعر ،
امام زمان ،
انتظار ،
حاج مجتبی روشن روان ،
تبلیغات