شعر قاسم ابن حسن از حاج مجتبی روشن روان
شعر بحر طویل در مورد حضرت قاسم ابن حسن(ع) از حاج مجتبی روشن روان
سیزده ساله گلی بود ز گلزار حسن
چشم شهلاش چنان چشم گهربار حسن
هر که بر او نظر افکنده خدا میداند
شد دلش سوختة عشق شرر بار حسن
عاشق اویم و با دست غمش میخواهد
که روم پایِ سرِ دارِ حسن
آنچنان بوی پدر داشت که زینب
ز تماشای جمالش شده بیمار حسن
حالیا آمده تا اینکه شود خاتمة کار حسن
گرم شد در دل آن معرکه بازار حسن
او مگر کیست ، رخش ماه شب تار حسن
سیزده سال زمین دور قدش گردیده
سیزده سال زمان صورت ماهش دیده
سیزده سال به خورشید ، صفا بخشیده
سیزده سال حسینابنعلی روی مهش بوسیده
سیزده سال دل از دست عمو دزدیده
سیزده سال به دنبال علمدار مُریدانه دویده است
و از اویکسره طرز سر و دست زدن در وسط معرکه دیده
سیزده سال مدینه ز خودش پرسیده
چه کسی ماهتر از صورت زیبای دل آرای گل نجمه به عالم دیده
سیزده سال خودش را به بر اکبر لیلا دیده
سیزده سال سحر منتظر یک سحر چشمانش
سیزده سال قمر در به در چشمانش
سیزده سال فلک چرخ زده دور سر چشمانش
سیزده سال سمک تشنهلب پلک تر چشمانش
سیزده سال ملائک همه دلباختة دعواشان
بر سر یک نظر چشمانش
کاش میشد که شوم کشتة تدبیر قضا و قدر چشمانش
ما چه دانیم و چه گوئیم و چه خوانیم از او
این همان است که یُحیی و یُمیت است تب پر شرر چشمانش
حربة قتلِ جهانیست نهان زیر سر چشمانش
وای اگر تیغ کشد از کمر چشمانش
عالمی پر شود از کشتة بی بال و پر و دست و سر چشمانش
حالیا آمده تا جانب میدان برود
دیدن جانان برود
آمد و رخصت میدان ز عمو کرد طلب
با دل پر ز طرب
با وجودی پرِ تب ، غرق تعب
بیزره ! خود ندارد
بسته بر چهرة خود نیمة عمامه که با صورت پنهان برود
بسته شمشیر عمو را به کمر
با لب عطشان ، دل سوزان برود
تا کند صلح حسن را ز غم فاطمه جبران برود
اشک ریزان عقبش عمّه
عمو محو عبور پُرِ شورش
گوئیا جان ز تن خسرو خوبان برود
گفت ارباب هماکنون همة کفر به یکسو
و به جنگش همه ایمان برود
با صدای ملکوتیِ رسائی قاسم
آمد و در وسط معرکه سر داد ندائی قاسم
که منم عشق حسن، سبط علی شیر خدائی قاسم
کرد هنگامه به پائی قاسم
زیر لب داشت نوائی قاسم
داشت چون اکبر لیلا به سرش شوق رهائی قاسم
ازرق شامی بیریشه فرستاد به جنگ پسر فاطمه یکیک پسرانش
که همه با لب شمشیرِ یل نجمه فتادند
خودش آمد و با ضربة قاسم به درک رفت
صدای همة خیمه به تکبیر رها گشت از این رزم تماشائی قاسم
ناگهان از همه سو سنگ به سوی گل سرخ حسن آمد
و یک ضربت شمشیر به فرقش ، و یک نیزه
لب تشنه درآورد سر از سینة غوغائی قاسم
فتاد از فرس و زد نفس افتاد میان قفس مرکب و فریاد برآورد پیاپی که عمو
جان به ره عشق تو کرده است فدائی قاسم
چارهساز همة عالم امکان به خدا لرزه فتاده است به جانش
رفته از دست توانش
گوئیا تازه شده داغ جوانش
هر چه میگشت نمیبست نشانش
با دل خستة بشکسته صدا زد که کجائی قاسم
برچسب ها:
شعر ،
قاسم ابن حسن ،
كربلا ،
بحرطویل ،
حاج مجتبی روشن روان ،
شعر بحر طویل در مورد امام حسین
بحرطویل عشقی از حاج مجتبی روشن روان در مورد امام حسین (ع)
کیه که دست منو ، گرفته و آورده توی روضههات
مادرت فاطمه همراه بابات
اومدند سراغ این غلامسیات
داداشت امام حسن ، منو کرده مبتلات
اینجا عرشه یا بهشته یا پناه خیمههات
سر میذارم پای چوب پرچمات
میشینم پای نگات ، میزنم سینه برات
میرسه از توی صحرای بلا ، سوز صدات
مر غ دل پر میزنه تو آسمون نینوات
آقا جون ، جونم فدات ، آقا جون ، جونم فدات
کیه که کرده منو گدای هر شب چشات
منو کرده بینوات
کیه که منو نشونده سر رات
کِی میشه کنم نگات
آقا جون اینا همه بهونه بود تا من بیام بشم فدات
نه فقط منم اسیر غصّههات
کعبه هم گرفته تا روز جزا عزا برات
انبیاء یکییکی سر میذارن به زیر پات
فاطمه صاحب اصلی عزات
مادرت فاطمه داده سوز دل به نوکرات
با مدد ز فاطمه روضهخونات
میخونن روضه برات
من کیم تا که بشم آقا گدات
قربون عطر تن سینهزنات
میرسه صدای زهرا مادرت از قتلگات
میگه هی : غریب مادر به فدات
کی بریده ، چه جوری سر از قفات ؟!!!
روی نیزه خواهرِ غرق بلات
با چشای پر ز خون میکرد نگات
میدیدش خشکه لبات
دست بسته بود و هی میزد صدات
آخ داداش جونم فدات
میریزه ز هر طرف بارون سنگ ، روی فرق بچههات
آی ابالفضلِ علی ، آی علیاکبرِ من ، قاسمابنالمجتبیٰ
آی حسین داداشِ با غیرتِ من خالیه جات
بگذریم بذار یه خورده من صفا کنم باهات
توی جمع نوکرات
بزنم همش صدات
آقا جون ، جونم فدات ، آقا جون ، جونم فدات
هیئتیات ، مجلس عزا گرفتن و همه غرق عزات
قربون بزم صفات
قربون سینهزنات
قربون علمکشای دستههات
قربون علامتای هیئتات
من فدای مهمونات
قربون اونائی که خرج میکنن برا عزات
قربون اونائی که داد میزنن تو نوحههات
قربون اونائی که اشک میریزن تو روضههات
من فدای همشون ، قربونِ قربونیات
قربون شهیدای کرببلات
قربون صحن و سرات
قربون پرچم سرخ گنبد زرد و طلات
قربون لطف و صفات
کاش بریزه میون سینة این سینهزنت درد و بلات
قربون درد و دوات
قربون زخم و شفات
غم بدی ، مرهم بدی ، وفا کنی ، جفا کنی ، باز میگم جونم فدات
نمیتونم از غمت دل بکنم
تا نفس دارم برات زار میزنم
هر جا که پا بذارم جار میزنم
که غلامسیات منم
ای تمام سخنم
روی ماه تو همیشه روشنی بخشیده تو انجمنم
غیر اسم تو نمیریزه ز دست دهنم
بلبل عشقم و گرم سخنم
تو حسینیة دل با اذن تو
حسنیه میزنم
چون غلام خانهزاد و نوکر خانه به دوش حسنم
کردهام وصیتی تا بنویسند سر قبر و به روی کفنم
من مریض قبر خاکی حسن
آی جماعت بدونید کشتة اون بیکفنم
تبلیغات